شعر

متن مرتبط با «علیرضا آذر هم مرگ» در سایت شعر نوشته شده است

من پاییز را خوب می فهمم

  • نیلوبلاگ

    آرام باش بگذار شنود تمام صندلی های عاری از آدمیان هراس اطراف میز خط و نشان ما به گفتمان پاییزی گوش دهند که تمام برگ های دفتر آن سال های برتو رفته را به باد فراموشی بسپارد. من فرق میان پاییزها را خ...

    ادامه مطلب
  • همین جایی

  • نیلوبلاگ

    جا پای ردپای تو گذاشته ام و انگار در آخرین عبورت شیشه عطرت شکس&#...

    ادامه مطلب
  • مگر سهم من از باران دست تو نیست!

  • نیلوبلاگ

    من مسیرِ مخفیِ ابرها را دیدم حیرت آور است که ابرهای شمالیِ شهر سبویِ ردِپایِ عطرِ تو را دست گرفته بود وُتا جنوبی ترین کــــــــــوی بابونگی سر کشید. چه تند می زند نبضِ بی قــــرارِباران برصفحه تنهـــــــــایی من که هجوم کلــــــــــــــــــــــــماتش به هوای دستان تو پر کشید تو کیستی که دراین هوا بی هوا پیِ دستانت لحظه های تردید عرف و حالا بی خیال دست دست می کند. ...

    ادامه مطلب
  • علیرضا آذر

  • نیلوبلاگ

    تو جذابیت شعـــــــری نباشی شعر میمیره تموم جمله ها میرن دل خودکـــار میگیره مدار دست هــــــــای تو رو آغوشم اثر کرده تو مغناطیس دنیامی دلم دور تو میـگرده برای تو که زیبا ترین سطرِ زندگی ام شدی...

    ادامه مطلب
  • همراه اول

  • نیلوبلاگ

    ببین امروز تمامِ روز را با تو حرف میزدم وُ هیچ دکَلِ مخابراتی نتوانست شنود کند . امشب چون پرده آبـــی سینما چنان در آغوشت می گیرم که بزرگترین حقه تاریخ را به دوربین های دیده بانِ این مردمان بزنم. فردا ... ذهنِ مشترک موردِ نظر هنوزم مشغول است اصلا تماس نگیرید . همراهِ اول هیچ وقت تنها نیست...

    ادامه مطلب
  • ایستگاه همین نزدیکی هاست

  • نیلوبلاگ

    من از سرِ صحبتِ باد بابرگ ها دراین خنکای پاییز ,فهمیــــــــــــــــدم که آرایشِ قدم های تو بر پیاده روهای این ذهنِ درگیرم یک رویا نیست انتظاریست که هرگام به مقصد نزدیک می شود...

    ادامه مطلب
  • این همه دور

  • نیلوبلاگ

    ببین مردم نمی دانند چگونه می شود بی هیچ وازه ای و فقط در سکوت کسی را که این همه دور است این همه دوست داشت... ...

    ادامه مطلب
  • من عشق شدم مرا نمی فهمیدند

  • نیلوبلاگ

    لیلی بنشین خاطره ها را رو کنی لب وا کن و با واژه بزن جادو کنلیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توستلیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوملیلی بنشین،سینه و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردممجنونم و خون در دهنم می رقصد دستان جنون در دهنم می رقصد علیرضا آذر...

    ادامه مطلب
  • خواهم مرد

  • نیلوبلاگ

    میدانی این روزها بیشتر از همه از چی می ترسم؟ اینکه سالها بعد وقتی همراه دختر و پسر نوجوانم در کافه ای یا رستورانی نشسته ایم و منتظر سفارش مون هستیم درست همان وقت هایی که از روز مرگی کنار شوهری که هیچ وقت عاشقانه دوستش نداشتم خسته ام . همان لحظه که محو کارهای پسرکم شده ام که درست شبیه پدرش رفتار می کند. با صدا کردن نامش یک نفر دیگر آنطرفتر از جایی که نشسته ام سرش را به سمتم بچرخاند و من تو را ببینم آنوقت حس کنم قلبم دیگر نمیزند.... آن وقت ها تو لابد یک مرد جا افتاده با تارهایی از موهای سفید در بین موهایت شده ای که دخترت را در کنارت نشانده ای . آنوقت بغض بی...

    ادامه مطلب
  • هم قدم ممنوع

  • نیلوبلاگ

    هم قدم ممنوع من با تو مگر می شود هم قدم شد و خستگی را احساس کرد ؟ مگر میشود دست در دست تو بود و به فاصله اندکی هرم نفسهایت را حس کرد و آرزوی بی پایان بودن کوچه باغ را نداشت ؟ آرزوی بزرگ من آرزوی بودن با تو هنوز جوانه نزده چنان عظمت پیدا کرده که از حد دلم فزون شده و به داس صبر و سکوت و به دلیل پروانه ها کوچکش می کنم هم قدم ممنوع من ممنوعی ولی می خواهمت هر سحر بیشتر از غروب گذشته و به روزی فکرمیکنم که تمام تابلوهای ورود ممنوع را بردارم مذاکرات بزرگی در راه است درمسیر زندگی ما حس ظریف که آمد خبرت میکنم خبرم کن ماه و ماهی ...

    ادامه مطلب