اینکه سالها بعد وقتی همراه دختر و پسر نوجوانم در کافه ای یا رستورانی نشسته ایم و منتظر سفارش مون هستیم درست همان وقت هایی که از روز مرگی کنار شوهری که هیچ وقت عاشقانه دوستش نداشتم خسته ام .
همان لحظه که محو کارهای پسرکم شده ام که درست شبیه پدرش رفتار می کند.
با صدا کردن نامش یک نفر دیگر آنطرفتر از جایی که نشسته ام سرش را به سمتم بچرخاند و من تو را ببینم آنوقت حس کنم قلبم دیگر نمیزند....
آن وقت ها تو لابد یک مرد جا افتاده با تارهایی از موهای سفید در بین موهایت شده ای که دخترت را در کنارت نشانده ای . آنوقت بغض بیخ گلویم بچسبد با دیدن دختری که دستان مردانه ات را سفت چسبیده تا رهایش نکنی .
شاید وقتی دخترت را به اسم کوچک صدا می زنی و در آغوئشش می کشی به دختر کوچکت حسادت کردم
چون هیچ کس مثل من نمی داند آن آغوش چقدر آرامش و امنیت دارد شاید آن روز اصلا مرا به خاطر نیاوری
شاید هم تنها یکی از آن لبخند های جذابت را حواله ام کنی و راهت را کشیده بروی ....
ولی من آنروز با دیدن دستهایت توی دستهای دخترکی که شبیه من نیست
خواهم مرد.....
ماه
شعر...
ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب: خواهم مرد,ایستاده خواهم مرد,مرد خواهم همتی عالی کند,روزی خواهم مرد,من خواهم مرد,شرابی خواهم مرد افکن,عاشقانه خواهم مرد,امشب خواهم مرد,عاقبت خواهم مرد,روزي خواهم مرد, نویسنده: بازدید: 206