چشمانت را ببند
به ساحل گله کردم
و چشم بر امواج مسافر بستر شن ها بستم
چشم در برابر چشم
همچو کور سویی که
مشامش به تکامل رسیده است
عطر تو را میان آنهمه هیاهوی مردمان بوییدم
دستت را گرفتم
و با هرموجی که میرسید
باهم به سینه دریا میزدیم
و سینه به سینه هم
هیاهو سرمیدادیم .
من تو را فریاد میزدم
و تو نگاهم میـــــــــــــــــــکردی
من نگاهت که میکردم
ابرها میگریستند
دریا هنوزهم چشمانش را بسته نگاه داشته بود
و
هیچگاه نفهمید
ابری نگاه من مسبب امواج خروشانِ غروب آن روز بود
والا
نه مرمان به اظطراب
ازبـــــاد گفتند
و
نه طوفانی دریا
دست کودکان را از ساحل دور کرد .
چقدر جای تو خالی است
اینجا
ققنوس در دریا
شعر...ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 186