توی یه پیاده رو ,کافه ,نمیدوونم هرجایی که فکرش رو کنی
می بینی دارم با دخترم حرف هایی رو میزنم که بهت گفته بودم منتظرم بزرگ بشه تا بهش بگم
اصلا بی خیال سن و سال و موهای سفید لای تارموهای اونروزها
اگه یهویی دیدمت
قول میدم عطر نفس هات رو تو سینه م حبس کنم و همونجا به دخترم بگم
بابایی دست من نیست که الان دستت رو رها میکنم و میرم
دست اون خانم رو بگیر تا بقیه حرف های ناگفته ام رو بهت بگه
ببین حواست باشه
دخترکم همیشه بوی نفس های منو میده
بس تو آغوشم بوده و رهاش نکردم
بغلش کن
ببوسش
دوستش داشته باش
شک نکن مثل باباش دوستت داره
وقتی قراره برم
برات یادگار خوبی هست که میگذارم
گاهی ازون رزهای سفید برام بیار و لبخند همیشگی ت رو فراموش نکن
اشک ققنوس رو درنیار
شعر...
ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154