مثِ حال وُ هوایِ شهر تو پاییزم
واسه تنهایی هات هی اشک می ریزم
میدونم حسِ چشمات رو تو این شب ها
واست از درد وُ از اندوه لبریزم
دوباره کاغذا خیس اند رومیزم
همه دردات مثِ اشکام می ریزند
تنم میلرزه عینِ باغ تو این باد
مثِ برگا دارند موهام می ریزند
گذاشتم صندلیت رو اونورِ میزم
تحمل کن برات باز ,چای می ریزم
خزون عمرش تموم میشه, می میره
بهاراومد ,شکوفه زیرِ پات می ریزم
ققنوس
دیشب حوالی یادتو
شعر...ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 219