شعر

متن مرتبط با «چرا املا می نویسیم» در سایت شعر نوشته شده است

من پاییز را خوب می فهمم

  • نیلوبلاگ

    آرام باش بگذار شنود تمام صندلی های عاری از آدمیان هراس اطراف میز خط و نشان ما به گفتمان پاییزی گوش دهند که تمام برگ های دفتر آن سال های برتو رفته را به باد فراموشی بسپارد. من فرق میان پاییزها را خ...

    ادامه مطلب
  • همین جایی

  • نیلوبلاگ

    جا پای ردپای تو گذاشته ام و انگار در آخرین عبورت شیشه عطرت شکس&#...

    ادامه مطلب
  • حمیدمصدق

  • نیلوبلاگ

    وَ توچون مصرع شعری زیبا سطرِ برجسته ...

    ادامه مطلب
  • نادر ابراهیمی

  • نیلوبلاگ

    وَ عشق اگر با حضورِ همین روزمَرِگی هاعشق بماند عشق است...

    ادامه مطلب
  • ایستگاه همین نزدیکی هاست

  • نیلوبلاگ

    من از سرِ صحبتِ باد بابرگ ها دراین خنکای پاییز ,فهمیــــــــــــــــدم که آرایشِ قدم های تو بر پیاده روهای این ذهنِ درگیرم یک رویا نیست انتظاریست که هرگام به مقصد نزدیک می شود...

    ادامه مطلب
  • چی میگم ؟

  • نیلوبلاگ

    میدونی من دارم باخودم چی میگم؟؟؟ میگم ! چی میگی هی باخودت !؟ تو این پیاده روها خیابون ها دیوارها... راستی تووقتی داری باخودت حرف میزنی چـــــــــی میـــــــــگی ؟ چی میگم من ؟ میدونی ؟ دیوانگی عالمی داره بزار همه بگند دیوانه ام ولی نمیدونند عاشقم زهی .... ...

    ادامه مطلب
  • وای اگر پرواز میکردم

  • نیلوبلاگ

    هواسرد است وُ شب آرام... راه اتوبان های خالی از هیاهوی شهر , باز خیالم چون نسیمی دلنواز میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکند پرواز می رود اطرافِ تنهایی آنجا کــــــــــــــــــــــــــــــه ازعبورِ چشمِ مستت باز میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکند بی تابی چون دلم میگویدم آری تو امشب باز می آیی واااای اگر پـــــــرواز می کردم ... ...

    ادامه مطلب
  • میان بازوان تو

  • نیلوبلاگ

    من از هیچ چیز نمی ترسم نه از باد نه از رعد و برق نه از طوفان نه از تاریکی اما بازوانت را دوست دارم می خواهم گاهی بترسم در آغوشم بگیری امنیت را احساس کنم میان بازوان تو حس خوبی ست که می خواهم گاهی بترسم. ...

    ادامه مطلب
  • چرامعطلی

  • نیلوبلاگ

    منتظرم ماهِ این آسمان طالعِ ستاره ای را ببیند که نشان خنکای بادِ برخواسته از سینه کــــــــــــــــــــــــــــوی تو را بدهد بی هراس از حواس مردمانِ بی خبر . آنوقت بی درنگ دست برکلون درب خاطره ام خواهم برد حالا اگر نشان نشانِ خانه حوالی شمالِ این رویا بود لااقل تو اینبار نترس... ...

    ادامه مطلب
  • آنی میشود که می خواهیم

  • نیلوبلاگ

    دست از سرِ تقدیر بردار تعبیرِ لبخندِ امروز ما تفسیرِ اتنظارِ دیروز ماست فردای ما تسلیم صبوری های ماست آرام و مهربان با هم و شادمان ققنوس تو...

    ادامه مطلب
  • نذرمیکنم حلال من شوی

  • نیلوبلاگ

    چقدر خواب می بینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب می بینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد ؟ تو نا سروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟ خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من اینست که اتفاق بیفتد حلال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای ...

    ادامه مطلب
  • من عشق شدم مرا نمی فهمیدند

  • نیلوبلاگ

    لیلی بنشین خاطره ها را رو کنی لب وا کن و با واژه بزن جادو کنلیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توستلیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوملیلی بنشین،سینه و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردممجنونم و خون در دهنم می رقصد دستان جنون در دهنم می رقصد علیرضا آذر...

    ادامه مطلب
  • می نویسیم

  • نیلوبلاگ

    با بی تابی دستانی که دور مانده از نوازش زخم دستت و نگاهی که خیره مانده به قامتی که گم شد در هیاهوی شهر و دلی که هنوز دلتنگی تو را سنگین به دوش می کشد و بی قرار آشوب های دل توست چگونه از تو بنویسم ؟؟ ماه بنویس از صبوری هایی که محتاجِ دست هایی ست که دور مانده اززخم هایم وُ وامانده ام میانِ هجوم تردید وُ ترفند های عجیب زمانه بنویس تا صبوری کنم تا .... ققنوسِ تو...

    ادامه مطلب
  • باتو حرف میزدم

  • نیلوبلاگ

    دورِ مــــــدارِ یادِ تو وُ زمزمه های اینروزهایم با خدابودم وُ به تمنا وُ حالا خدایِ من چقدر تحمل وُ چقدرصبوری باید وُ چه کنم حالا وُچه هست تقدیر ما وُ تا کی؟ به کجا؟..... که خوابِ نیمروزی ام سراسر ,رویای تو شد و قدم هایمان دروسعت شهری که حالا گوشه گوشه اش خاطره ی ســــــــلام و نگاه تو و حیرت من شده است راستی تا یادم نرفته است بیدارکــــه شدم دوباره تـــــــو نبودی ققنوس...

    ادامه مطلب
  • می شود تو را بوسید؟

  • نیلوبلاگ

    حضور پنهانی تو در تک تک لحظات و حس خوب عاشقی چنان در وجودم ریشه کرده که چموش بیقرار را از شبگردی های پنهان به دیار شب نامه های آشکار کشانده هرچند دلتنگ اما سرشار از بودنت و لبریز از حضورت در رویاهای ناتمام گاهی می پرسم می شود تو را بوسید ؟؟ ای حضور پنهانی ! ماه...

    ادامه مطلب
  • جات میمیرم

  • نیلوبلاگ

    یکی از همون روزهایی که میگی میترسم ازشون توی یه پیاده رو ,کافه ,نمیدوونم هرجایی که فکرش رو کنی می بینی دارم با دخترم حرف هایی رو میزنم که بهت گفته بودم منتظرم بزرگ بشه تا بهش بگم اصلا بی خیال سن و سال و موهای سفید لای تارموهای اونروزها اگه یهویی دیدمت قول میدم عطر نفس هات رو تو سینه م حبس کنم و همونجا به دخترم بگم بابایی دست من نیست که الان دستت رو رها میکنم و میرم دست اون خانم رو بگیر تا بقیه حرف های ناگفته ام رو بهت بگه ببین حواست باشه دخترکم همیشه بوی نفس های منو میده بس تو آغوشم بوده و رهاش نکردم بغلش کن ببوسش دوستش داشته باش شک نکن مثل باباش د...

    ادامه مطلب
  • میدونی؟

  • نیلوبلاگ

    می خواستم زیباترین واژه ها را گِردِ خیـــــالِ تو به عاشقانه ای نو جـــــــــــــــاودانه کنم اما هیچـــــــکدام همین دوستت دارمِ ساده نشدـ مرا ببخش که شما را بی اندازه دوست میدارم ققنوس...

    ادامه مطلب